وقتی بر بالين دخترك حاضر شدم و شروع به سوال و جواب راجع به بيماريش كردم از حالت چشمانش متحير شده بودم .چشمها گويی هركدام برای خودشان به سمت و سويی ميرفتند.مانند آفتاب بی فروغ در پشت ابرهای تيره در زمستانی سرد و بی روح به نظر می آمدند.پس از سوال و جواب اوليه فهميدم كه شش سال قبل بدليل تومور مغزی تحت عمل جراحی قرار گرفته و از دوسال قبل تومور به احشاءشكمی از طريق خون دست اندازی (متاستاز) كرده است . پزشكان معالجش او را جواب كرده اند .......از بالين دخترك دور شدم و پدرش را صدا زدم ..

ـميتواند بايستد؟

-بله ،می ايستد،اما چشمانش ديگر جايی را نمی بيند............

دريای اندوه در چشم پدر موج ميزد

/ 1 نظر / 8 بازدید
اكرم

خدا صبر بده بهش.واقعا سخته. چه شغل سختي داري شما......چطور اين مناظر رو تحمل مي كني؟